روانشناسی

درک گذشته دیگران چگونه قضاوت ما درباره آنها را تغییر می‌دهد؟

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که از رفتار یک نفر عصبانی یا دلخور باشید؛ کسی که به شما بی‌احترامی کرده، دروغ گفته، کنترل‌تان کرده یا بارها احساسات‌تان را نادیده گرفته است. در آن لحظه، قضاوت کردنش سخت نیست: «این آدم آسیب‌زننده است.»

اما یک روز، همان آدم شروع می‌کند به تعریف کردن داستان زندگی‌اش. از کودکی سختش می‌گوید، از طرد شدن، خیانت، تنهایی و زخم‌هایی که هیچ‌کس از آن‌ها خبر نداشته است. ناگهان نگاه شما تغییر می‌کند. رفتاری که چند دقیقه پیش غیرقابل‌قبول به نظر می‌رسید، حالا قابل‌فهم‌تر شده است.

اینجا یک سؤال مهم شکل می‌گیرد: آیا فهمیدن رنج یک انسان می‌تواند باعث شود آسیبی را که به ما می‌زند، کمتر ببینیم؟ فروغ اسدی، پژوهشگر دوره دکتری روانشناسی و هیپنوتراپیست در این مقاله به این سوال پاسخ می‌دهد و شما را با مرز باریک میان «فهمیدن» و «توجیه کردن» آشنا می‌کند.

اما این هیولا کیست؟

هیولا لزوماً انسانی نیست که ذاتاً شرور باشد. گاهی «هیولا» فقط نامی است که ما به انسانی می‌دهیم که رفتارهایش آن‌قدر به ما آسیب زده‌ است که دیگر نمی‌توانیم چیزی جز آسیب‌هایش ببینیم. نامی که ما برای انسانی می‌گذاریم که رفتارهایش را نمی‌توانیم یا نمی‌خواهیم در پیچیدگی انسانی‌اش ببینیم. در ابتدا او را از روی رفتارش می‌شناسیم، نه از روی داستانش. تا وقتی که شروع به صحبت کند. وقتی داستانش را می‌شنویم، چهره هیولا ترک می‌خورد. پشت خشم، ترس را می‌بینیم؛ پشت کنترل‌گری، ناامنی را؛ پشت فاصله گرفتن، طردشدگی را و پشت بسیاری از رفتارهای آسیب‌زا، انسانی را می‌بینیم که خودش نیز روزی زخمی شده است و اینجا دقیقاً همان جایی است که داستان می‌تواند خطرناک شود. چون ممکن است آن‌قدر مجذوب انسانی شویم که پشت هیولا پیدا کرده‌ایم، که دیگر خود هیولا را نبینیم. اینجاست که هیولا می‌تواند ما را هیپنوتیزم کند. اما نه هر هیولایی بی‌داستان است و نه هر داستانی هیولا را بی‌گناه می‌کند.

اگرچه فهم زمینه‌های روان‌شناختی رفتار، بخش مهمی از همدلی و قضاوت منصفانه است، اما خطر آن وجود دارد که تبیین رفتار به‌تدریج جایگزین ارزیابی پیامدهای آن شود و همدلی با فرد، به توجیه رفتار آسیب‌زا بینجامد. پژوهش‌های مربوط به «انتقال روایی» نشان داده‌اند که درگیرشدن عمیق با یک روایت می‌تواند بر همدلی، ادراک و نگرش افراد نسبت به شخصیت روایت تأثیر بگذارد. داستان فقط اطلاعاتی درباره گذشته یک انسان به ما نمی‌دهد؛ می‌تواند شیوه‌ای را که اکنون او را می‌بینیم نیز تغییر دهد.

شاید بتوان این وضعیت را، به‌صورت استعاری، نوعی هیپنوتیزم روایی نامید؛ حالتی که در آن داستان چنان توجه و درگیری هیجانی ما را به خود جلب می‌کند که ممکن است برای مدتی، ارزیابی مستقل رفتار در حاشیه قرار بگیرد. منظور از هیپنوتیزم در اینجا هیپنوتیزم بالینی نیست؛ بلکه اشاره‌ای است به قدرت جذب‌کننده روایت بر توجه، احساس و قضاوت ما.

نوشته های مشابه

در این مقاله، با الهام از یافته‌های مربوط به انتقال روایی، رابطه میان روایت رنج، همدلی، قضاوت درباره رفتار و حفظ مرزهای روان‌شناختی بررسی می‌شود. استدلال اصلی مقاله این است که:

شناختن داستان یک فرد باید به فهم رفتار او کمک کند، نه اینکه مسئولیت رفتار او را از بین ببرد.

آیا گاهی داستان، قدرت قضاوت ما را تسخیر می‌کند؟

شاید مسئله این نیست که قبل از شنیدن داستان، کسی را سریع از زندگی خود حذف کنیم. مسئله این است که قبل از شنیدن داستان، قضاوت نهایی نکنیم و بعد از شنیدن داستان نیز قضاوت خود را به‌طور کامل تسلیم آن نکنیم. یعنی نه پیش‌داوری و نه شیفتگی. نه محکوم کردن انسان بدون شناختن او و نه نجات دادن انسان فقط به دلیل شناختن زخم‌هایش. شاید بتوان گفت مسئله دقیقاً در فاصله میان این دو افراط قرار دارد؛ جایی که باید بتوانیم داستان یک انسان را بشنویم، تحت تأثیر آن قرار بگیریم، اما اجازه ندهیم داستان، قضاوت ما را به‌طور کامل در اختیار بگیرد.

اما چرا داستان می‌تواند چنین قدرتی پیدا کند؟

برای فهم بهتر این مسئله، شاید بد نباشد از مفهوم هیپنوتیزم شروع کنیم.

1. هیپنوتیزم چگونه اتفاق می­افتد؟

هیپنوتیزم را می‌توان به‌طور کلی نوعی وضعیت تغییر‌یافته در توجه و آگاهی دانست که در آن فرد تمرکز بیش­تری بر تجربه‌ای خاص پیدا می‌کند و ممکن است نسبت به برخی پیشنهادها و تلقین‌ها پذیراتر شود. در این وضعیت، توجه می‌تواند از برخی محرک‌های دیگر فاصله بگیرد و تجربه ذهنی فرد نسبت به یک موضوع، تصویر یا احساس، پررنگ‌تر شود.

اما این افزایش تمرکز همیشه لزوماً به تجربه‌ای خوشایند یا مفید منجر نمی‌شود. در برخی افراد یا در برخی شرایط، تجربه‌های هیپنوتیزمی می‌توانند با پیامدهای ناخوشایند همراه شوند؛ پدیده‌ای که می‌توان از آن با عنوان بد هیپنوتیزمی یا تجربه منفی پس از هیپنوتیزم یاد کرد. در چنین وضعیتی، چیزی که قرار بوده به تغییر تجربه یا کاهش یک مشکل کمک کند، ممکن است به شکلی نامطلوب بر احساس، ادراک یا رفتار فرد اثر بگذارد.

این نکته برای بحث ما اهمیت دارد؛ نه به این دلیل که شنیدن داستان یک انسان را با هیپنوتیزم بالینی یکی بدانیم، بلکه به دلیل شباهتی که در سطح توجه و تأثیرپذیری ذهنی وجود دارد. وقتی وارد یک روایت می‌شویم، توجه ما می‌تواند به‌تدریج روی جهان آن روایت متمرکز شود. زیرا آنچه روی آن تمرکز می‌کنیم، تقویت می‌شود. جزئیات داستان، احساسات شخصیت و تجربه‌های گذشته او برجسته‌تر می‌شوند و ممکن است چیزهایی که پیش از آن برایمان مهم بودند، برای مدتی به حاشیه بروند. شاید بخشی از قدرت روایت نیز از همین‌جا ناشی شود؛ وقتی تمام توجه ما روی رنج یک انسان متمرکز می‌شود، همان رنج در ذهن ما پررنگ‌تر و رفتارهای دیگری که خارج از کانون توجه قرار گرفته‌اند، کم‌رنگ‌تر می‌شوند. اینجاست که می‌توان از تعبیر استعاری هیپنوتیزم روایت استفاده کرد. گاهی یک داستان آن‌قدر ما را با خود همراه می‌کند که نه‌فقط احساس­مان نسبت به یک انسان، بلکه شیوه قضاوت ما درباره رفتار او نیز تغییر می‌کند.

2. وقتی «هیولا» شروع به صحبت می‌کند

فرض کنید فردی را می‌بینید که رفتارهایش از نظر شما آزاردهنده، سرد یا غیرقابل‌اعتماد است. در نگاه نخست، قضاوت نسبتاً ساده است: این آدم مشکل دارد. اما چند دقیقه بعد، او شروع به تعریف کردن داستان زندگی‌اش می‌کند.

از کودکی دشوارش می‌گوید. از طرد شدن، از خیانت، از فقدان، از تنهایی، از رابطه‌ای که در آن آسیب دیده است، از ترس‌هایی که هیچ‌کس از آن‌ها خبر نداشته است و ناگهان همان انسانی که چند دقیقه قبل برایمان «آسیب‌زننده» بود، چهره دیگری پیدا می‌کند. نه لزوماً چون رفتارش تغییر کرده است؛ بلکه چون روایت ما درباره او تغییر کرده است. این تغییر، یکی از جنبه‌های مهم شناخت اجتماعی انسان را نشان می‌دهد: ما معمولاً فقط رفتار دیگران را ارزیابی نمی‌کنیم؛ بلکه تلاش می‌کنیم برای آن رفتار علت، زمینه و معنا پیدا کنیم. داستان، در این میان قدرت ویژه‌ای دارد.

پژوهش‌های مربوط به «انتقال روایی» نشان می‌دهند که وقتی فرد در یک روایت عمیقاً درگیر می‌شود، توجه و فرایندهای ذهنی او به جهان داستان و شخصیت‌های آن معطوف می‌شود و این درگیری می‌تواند بر نگرش‌ها، هیجانات و پاسخ‌های همدلانه اثر بگذارد. بنابراین داستان زندگی یک انسان صرفاً اطلاعاتی درباره گذشته او نیست. داستان می‌تواند شیوه‌ای باشد که ما با آن، اکنون او را معنا می‌کنیم و درست همین‌جا، مفهوم استعاری «هیپنوتیزم هیولا» معنا پیدا می‌کند. گاهی آنچه ما را از یک رفتار آسیب‌زا دور می‌کند، تغییر رفتار فرد نیست؛ بلکه تغییر کانون توجه ماست. پیش از شنیدن داستان، توجه ما روی «کاری که او کرده» قرار دارد. بعد از شنیدن داستان، توجه ما ممکن است به «چیزی که بر او گذشته» منتقل شود. رفتار همان رفتار است. اما نگاه ما دیگر همان نگاه قبلی نیست.

و درست همین‌جا، یک پرسش مهم روان‌شناختی شکل می‌گیرد: اگر دانستن رنج‌های یک انسان باعث شود رفتار آسیب‌زای او را متفاوت ببینیم، مرز میان «فهمیدن» و «توجیه کردن» کجاست؟

3. انسان‌ها رفتار را در خلأ قضاوت نمی‌کنند

در روان‌شناسی اجتماعی، یکی از مسائل بنیادی در فهم رفتار دیگران، تلاش برای یافتن علت آن رفتار است. وقتی شخصی با ما رفتار نامناسبی دارد، می‌توانیم رفتار او را به ویژگی‌های شخصیتی‌اش نسبت دهیم یا به شرایط و موقعیت‌هایی که بر او اثر گذشته‌اند توجه کنیم. برچسبی که ما بر چیزی می­زنیم تا حدودی می‌تواند مشخص کند که ما چگونه به آن پاسخ می­دهیم (یک گل رز با نام دیگر شاید بوی خوشایندی ندهد)، زیرا معنی هر حادثه یا شیئی تا حدی حاصل از نامش است. برای مثال، ممکن است پاسخ ها به رفتاری با برچسب پرخاشگر نسبت به رفتاری با برچسب رک کاملا متفاوت باشد، گرچه رفتار واقعی در هر دو مورد می توانست یکسان باشد.

برای مثال، دو برداشت متفاوت از یک رفتار ممکن است شکل بگیرد:

برداشت اول:

او بی‌ملاحظه است.

برداشت دوم:

شاید تجربه‌های گذشته باعث شده در روابط صمیمانه چنین واکنشی نشان دهد. هر دو برداشت، یک رفتار واحد را توضیح می‌دهند؛ اما پیامد هیجانی آن‌ها برای ما یکسان نیست.

در برداشت اول، احتمالاً خشم و فاصله گرفتن افزایش می‌یابد. در برداشت دوم، احتمال دارد همدلی بیش­تری ایجاد شود. بنابراین، داستان زندگی فرد می‌تواند مانند یک چارچوب تفسیری عمل کند. رفتار همان رفتار است، اما معنایی که به آن می‌دهیم تغییر کرده است. در واقع، داستان می‌تواند توجه ما را از «آنچه اتفاق افتاده» به «چرایی آنچه اتفاق افتاده» منتقل کند. این انتقال لزوماً مشکل‌زا نیست. اتفاقاً توانایی دیدن زمینه و شرایط رفتار، بخش مهمی از قضاوت انسانی است. اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که این تغییر توجه آن‌قدر شدید شود که دیگر نتوانیم میان علت رفتار و پیامد رفتار فاصله بگذاریم. در آن لحظه، داستان ممکن است دیگر فقط چیزی نباشد که ما می‌شنویم؛ بلکه چیزی باشد که شیوه دیدن ما را تعیین می‌کند.

یک زن در حال همدلی با دیگران

4. قدرت داستان در ایجاد همدلی

داستان‌ها صرفاً اطلاعات منتقل نمی‌کنند؛ آن‌ها امکان «دیدن جهان از زاویه یک شخصیت» را فراهم می‌کنند. وقتی فردی درباره تجربه‌های شخصی خود صحبت می‌کند، شنونده ممکن است خود را در موقعیت او تصور کند، احساسات او را بهتر درک کند و پیچیدگی بیش­تری برای رفتارهایش قائل شود. در واقع، درگیری بیش­تر با یک روایت می‌تواند با افزایش همدلی و رفتارهای اجتماعی همراه باشد.

حتی در زمینه‌هایی که شخصیت روایت‌شده از ابتدا مورد علاقه یا اعتماد مخاطب نیست، روایت می‌تواند زمینه‌ای برای افزایش پاسخ‌های همدلانه ایجاد کند. انتقال روایی می‌تواند در افزایش پاسخ همدلانه نسبت به فردی که پیش‌تر با دیدگاهی منفی دیده می‌شده نقش داشته باشد.

این یافته از یک جهت بسیار ارزشمند است. توانایی دیدن انسان پشت رفتار، یکی از پایه‌های همدلی است. اما از جهت دیگر، یک خطر بالقوه نیز وجود دارد: هرچه بیشتر با داستان یک فرد درگیر شویم، ممکن است ارزیابی ما از خود رفتار تحت تأثیر داستان قرار گیرد و این دو الزاماً یک چیز نیستند. هیچ چیز از احساس همدردی سخت‌تر نیست. حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکاً با کسی دیگر، برای یک نفر دیگر یا به جای شخص دیگری، می‌کشیم و قوه تخیل ما به آن صدها بازتاب می‌بخشد.

در اینجا داستان می‌تواند مانند یک میدان توجه عمل کند؛ هرچه بیش­تر وارد آن می‌شویم، ممکن است کم­تر به چیزهایی توجه کنیم که بیرون از آن قرار دارند. برای مثال، ممکن است تمام ذهن ما درگیر کودکی سخت فرد شود و در همان زمان، رنجی را که رفتار فعلی او به دیگری وارد می‌کند کم­تر ببینیم. این همان نقطه‌ای است که ما هیپنوتیزم می­شویم. گاهی روایت آن‌قدر ما را با خود می‌برد که برای لحظاتی، فراموش می‌کنیم هنوز باید رفتار را هم ببینیم.

5. «می‌فهمم» چرا با «پس اشکالی ندارد» متفاوت است

یکی از مهم‌ترین تمایزهای روان‌شناختی و اخلاقی در این زمینه، تفاوت میان تبیین و توجیه است.

تبیین می‌پرسد: چرا این رفتار اتفاق افتاد؟

توجیه می‌گوید: پس این رفتار قابل قبول است.

این دو گزاره به هیچ عنوان معادل یکدیگر نیستند. ممکن است بدانیم فردی به دلیل تجربه‌های گذشته، در روابط نزدیک دچار بی‌اعتمادی شده است. این دانش می‌تواند رفتار او را قابل فهم‌تر کند. اما قابل فهم شدن یک رفتار، لزوماً آن رفتار را سالم یا قابل پذیرش نمی‌کند. برای مثال، اگر فردی به دلیل ترس از طرد شدن، دائماً دیگری را کنترل کند، ترس او قابل درک است؛ اما کنترل‌گری همچنان می‌تواند برای طرف مقابل آسیب‌زا باشد. در واقع، جمله‌ای که باید بتوانیم همزمان با دو گزاره دیگر نگه داریم این است:

می‌فهمم چرا این کار را می‌کنی اما این رفتار همچنان برای من قابل قبول نیست. توانایی نگه‌داشتن همزمان این دو گزاره، نشانه‌ای از پیچیدگی بیش­تر در قضاوت بین‌فردی است. در غیر این صورت، ممکن است داستان فرد به‌تدریج از یک ابزار برای فهم او، به ابزاری برای خاموش کردن قضاوت ما تبدیل شود و این همان جایی است که «هیپنوتیزم روایت» می‌تواند خطرناک شود. نه به این دلیل که داستان لزوماً دروغ است؛ بلکه دقیقاً به این دلیل که ممکن است کاملاً واقعی باشد. رنج واقعی یک انسان می‌تواند همدلی واقعی ایجاد کند؛ اما همدلی واقعی نیز نباید ما را از دیدن واقعیت دیگری که همزمان وجود دارد بازدارد. برای شناختن توانایی یک انسان، به آنچه انجام داده نگاه کن، نه فقط به آنچه می‌گوید می‌تواند انجام دهد.

6. مشکل از جایی آغاز می‌شود که داستان، رفتار را می‌بلعد

گاهی داستان آن‌قدر قدرتمند است که تمام واقعیت فرد را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. ما دیگر رفتار را نمی‌بینیم؛ داستان پشت رفتار را می‌بینیم. وقتی با یه عینک با شیشه قرمز به رنگ گل سرخ، به یه نفر نگاه می­کنی، همه­ی پرچم­های قرمز مثل پرچم عادی به نظر می­رسن. فرد دروغ می‌گوید: چون قبلاً به او خیانت شده. فرد از تعهد فرار می‌کند: چون از صمیمیت می‌ترسد. فرد دیگری را کنترل می‌کند: چون در گذشته رها شده. فرد به احساسات دیگری بی‌توجه است: چون خودش هیچ‌وقت محبت دریافت نکرده. ممکن است همه این توضیحات تا حدی درست باشند. اما سؤال مهم این است: این توضیحات چه چیزی را تغییر می‌دهند؟

اگر پاسخ این باشد که «حالا دیگر رفتار او را نباید جدی بگیرم»، وارد منطقه خطر شده‌ایم. زیرا شناخت علت یک رفتار نباید باعث شود پیامد آن رفتار را نادیده بگیریم. مشکل زمانی جدی‌تر می‌شود که ما شروع کنیم به توضیح دادن همه چیز با گذشته فرد. دروغش توضیح دارد. خشمش توضیح دارد. بی‌توجهی‌اش توضیح دارد. کنترل‌گری‌اش توضیح دارد. فرار کردنش توضیح دارد و کم‌کم، هر رفتار آسیب‌زا به بخشی از یک داستان بزرگ‌تر تبدیل می‌شود که در آن فرد بیشتر «زخمی» دیده می‌شود تا مسئول. اینجا ممکن است داستان، رفتار را ببلعد و شاید بتوان گفت این دقیقاً همان لحظه‌ای است که «هیپنوتیزم هیولا» اتفاق می‌افتد.

ما دیگر نمی‌پرسیم «او چه کرده است؟»؛ فقط می‌پرسیم چه چیزی باعث شده این‌طور شود؟ اما برای قضاوت سالم، هر دو سؤال لازم‌اند.

7. رنج، سرنوشت نیست

یکی از اشتباهات رایج در فهم روان‌شناختی انسان این است که گذشته را به سرنوشت تبدیل کنیم. اینکه فردی در گذشته آسیب دیده، اطلاعات مهمی درباره او به ما می‌دهد؛ اما نمی‌تواند به تنهایی تعیین کند که او در آینده چگونه رفتار خواهد کرد. آنچه بیش از توانایی‌های ما، ما را تعریف می‌کند، تصمیم‌هایی است که می‌گیریم .دو انسان ممکن است تجربه‌های بسیار مشابهی داشته باشند و مسیرهای کاملاً متفاوتی را طی کنند. یکی ممکن است به دنبال کمک، خودشناسی و تغییر برود. دیگری ممکن است همان الگوهای آسیب‌زا را در روابط بعدی تکرار کند. بنابراین پرسش مهم فقط این نیست: چه اتفاقی برای این انسان افتاده است؟ بلکه باید پرسید: این انسان اکنون با آنچه بر او گذشته، چه می‌کند؟ این سؤال، مسئولیت فرد را دوباره وارد معادله می‌کند. گذشته می‌تواند رفتار امروز را توضیح دهد، اما لزوماً آن را تعیین نمی‌کند. رنج می‌تواند بخشی از داستان یک انسان باشد، اما نباید به تمام هویت او تبدیل شود. اگر بگوییم: او این‌گونه رفتار می‌کند چون چنین آسیب‌هایی دیده است، در واقع ممکن است ناخواسته به این نتیجه برسیم که او چاره دیگری ندارد. در حالی که میان داشتن یک زخم و انتخاب نحوه رفتار با دیگران فاصله وجود دارد.

شاید یکی از مهم‌ترین نشانه‌های رشد، همین فاصله باشد: فرد مسئول چیزی نیست که بر سرش آمده، اما مسئولیتی در قبال آنچه اکنون با آن انجام می‌دهد دارد.

8. قربانی بودن و آسیب‌زننده بودن، دو مقوله متناقض نیستند

یکی از پیچیده‌ترین واقعیت‌های روان‌شناختی این است که انسان‌ها همیشه در نقش‌های ساده و دوگانه قرار نمی‌گیرند. یک فرد ممکن است در دوره‌ای از زندگی خود آسیب دیده باشد و در دوره‌ای دیگر، رفتاری آسیب‌زا نسبت به دیگری داشته باشد. این دو واقعیت می‌توانند همزمان وجود داشته باشند. پذیرفتن این پیچیدگی به معنای سرزنش قربانی نیست. برعکس، به این معناست که تجربه آسیب، به‌تنهایی برای توضیح تمام رفتارهای آینده فرد کافی نیست. اگر رنج گذشته را به توضیحی برای همه رفتارهای حال تبدیل کنیم، ناخواسته نوعی جبر روان‌شناختی ایجاد کرده‌ایم: او این‌طور است، چون چنین اتفاقی برایش افتاده. اما انسان فقط محصول آنچه بر سرش آمده نیست؛ بلکه با نحوه پاسخ دادن به آن تجربه‌ها نیز تعریف می‌شود. گاهی ما چنان تحت تأثیر داستان یک فرد قرار می‌گیریم که برایمان دشوار می‌شود دو حقیقت را همزمان بپذیریم:

  • اینکه او واقعاً آسیب دیده است.
  • و اینکه ممکن است خودش نیز به دیگری آسیب بزند. در حالی که انسان می‌تواند همزمان قربانی یک تجربه و مسئول رفتار خودش باشد. این پیچیدگی شاید از نظر هیجانی دشوار باشد، اما برای قضاوت سالم ضروری است.

9. مرزهای روان‌شناختی؛ جایی که همدلی باید متوقف نشود، اما عبور هم نکند

همدلی به معنای از بین بردن مرز میان «من» و «دیگری» نیست. اگر شنیدن رنج یک انسان باعث شود تمام احساسات، نیازها و آسیب‌های خودمان را کنار بگذاریم، دیگر با همدلی سالم مواجه نیستیم؛ بلکه ممکن است وارد نوعی درهم‌تنیدگی هیجانی شویم. در این وضعیت، مسئله دیگر فقط این نیست که: او چرا این‌طور رفتار می‌کند؟ بلکه ذهن ما ممکن است دائماً درگیر این شود: چطور می‌توانم او را بهتر کنم؟ چطور می‌توانم زخمش را درمان کنم؟ اگر من بروم، چه اتفاقی برای او می‌افتد؟

و اینجا یک تغییر ظریف رخ می‌دهد: ما از مشاهده‌کننده داستان، به شخصیت اصلی داستان او تبدیل می‌شویم. در حالی که هر فرد مسئول فرآیند تغییر خودش است. گاهی حتی ممکن است شنیدن داستان رنج یک انسان باعث شود مرزهایی را که پیش از آن برای حفاظت از خودمان داشتیم، زیر سؤال ببریم. چیزی که پیش از شنیدن داستان «غیرقابل قبول» بود، بعد از شنیدن داستان «قابل تحمل» به نظر می‌رسد. رفتاری که پیش از آن باعث می‌شد فاصله بگیریم، حالا با خودمان می‌گوییم:

باید کمی بیش­تر درکش کنم و شاید این «کمی بیش­تر» بارها و بارها تکرار شود. اینجاست که همدلی، اگر با مرزبندی همراه نباشد، می‌تواند ما را از خودمان دور کند. فهمیدن درد دیگری نباید به قیمت نادیده گرفتن درد خودمان تمام شود. اگر کسی که در موقعیت قدرت قرار دارد، آن‌قدر از درون ناتوان ‌شود که قدرتش را صرف رفتارهای آسیب زننده به دیگری کند، قوی‌ترین کاری که طرف مقابل می‌تواند انجام دهد، حفظ حرمت خودش و ترک رابطه است. عشق لزوماً آن‌قدر قدرتمند نیست که جلوی آسیب را بگیرد. گاهی ممکن است کسی را دوست داشته باشیم و با این حال، برای حفظ خودمان مجبور باشیم از او فاصله بگیریم.

10. یک مدل ساده برای قضاوت سالم‌تر

می‌توان این فرآیند را در چهار مرحله خلاصه کرد:

مرحله اول: رفتار را ببین

چه اتفاقی افتاد؟

بدون اینکه فوراً برای آن داستان بسازیم. اینجا تلاش می‌کنیم رفتار را همان‌طور که اتفاق افتاده مشاهده کنیم، پیش از آنکه ذهن­مان شروع به ساختن توضیح کند.

مرحله دوم: داستان را بشنو

چه چیزی ممکن است این رفتار را توضیح دهد؟

اینجا همدلی و کنجکاوی وارد می‌شوند. گذشته، تجربه‌ها، ترس‌ها و نیازهای فرد را می‌بینیم. اما به یاد داریم که شنیدن داستان، به معنای تسلیم شدن در برابر آن نیست.

مرحله سوم: مسئولیت را بررسی کن

آیا فرد، رفتار خود را می‌بیند و مسئولیت آن را می‌پذیرد؟

این مرحله بسیار مهم است. تفاوت بزرگی وجود دارد میان فردی که می‌گوید: من به دلیل گذشته‌ام این‌طور شده‌ام و  نمی‌توانم کاری کنم.

و فردی که می‌گوید: می‌دانم این تجربه‌ها روی من اثر گذاشته‌اند، اما مسئولم که روی رفتارم کار کنم.

  • در اولی، گذشته به سرنوشت تبدیل شده است.
  • در دومی، گذشته به بخشی از فرآیند شناخت و تغییر تبدیل می‌شود.

مرحله چهارم: پیامد را ارزیابی کن

فارغ از اینکه چرا چنین رفتاری رخ داده، این رابطه چه اثری بر من می‌گذارد؟

در این نقطه، همدلی و مرزبندی در کنار هم قرار می‌گیرند.

ممکن است پاسخ این باشد که: حالا او را بهتر می‌فهمم.

اما پاسخ دیگری نیز باید امکان داشته باشد: و با این حال، این رابطه برای من سالم نیست.

این دو پاسخ با هم تناقض ندارند.

نتیجه‌گیری: داستانش را بشنو، اما داستان خودت را فراموش نکن

شاید انسان بالغ کسی نباشد که دیگران را به‌سرعت «خوب» یا «بد» طبقه‌بندی می‌کند. بلکه کسی باشد که بتواند پیچیدگی انسان را تحمل کند.

کسی ممکن است زخمی باشد و همچنان مسئول رفتار خود باقی بماند. ممکن است دوست‌داشتنی باشد و برای ما مناسب نباشد.

ممکن است رنج کشیده باشد و همچنان به دیگران آسیب بزند. ممکن است نیت بدی نداشته باشد و با این حال پیامدهای بدی ایجاد کند.

و شاید مهم‌تر از همه، ممکن است ما بتوانیم کسی را بفهمیم، بدون اینکه خودمان را در او گم کنیم. شاید مسئله اصلی در مواجهه با داستان رنج یک انسان، این نباشد که تحت تأثیر آن قرار نگیریم.

اتفاقاً طبیعی است که قرار بگیریم. داستان‌ها برای همین قدرتمندند. آن‌ها توجه ما را می‌گیرند، احساسات ما را فعال می‌کنند و گاهی حتی تصویری را که از یک انسان ساخته‌ایم، تغییر می‌دهند. مسئله این است که بعد از این تغییر، هنوز بتوانیم به عقب برگردیم و دوباره رفتار را ببینیم. بنابراین شاید جمله ابتدایی را بتوان به شکل دیگری بازنویسی کرد: داستان هیولا را بشنو؛ اما پیش از آنکه داستانش را باور کنی، رفتارش را هم ببین.

شنیدن داستان، ما را انسانی‌تر می‌کند. اما حفظ مرزها، ما را از گم شدن در داستان دیگری محافظت می‌کند.

همدلی به ما اجازه می‌دهد بپرسیم: چه چیزی بر تو گذشته است؟

مسئولیت‌پذیری از ما می‌خواهد بپرسیم: با آنچه بر تو گذشته، اکنون چه می‌کنی؟

و مرزبندی به ما یادآوری می‌کند: حتی اگر پاسخ تو را بفهمم، هنوز حق دارم درباره جایگاهت در زندگی خودم تصمیم بگیرم.

شاید این، شکل کامل‌تری از نگاه روان‌شناختی به انسان باشد: نه انسان را به هیولا تبدیل کنیم، نه هیولا را به قربانی تبدیل کنیم، بلکه انسان را در تمام پیچیدگی‌اش ببینیم؛ با گذشته‌ای که او را توضیح می‌دهد و انتخاب‌هایی که مسئولیت او را می‌سازند و شاید در نهایت، «هیپنوتیزم هیولا» دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که داستان او آن‌قدر ما را با خود می‌برد که دیگر نمی‌پرسیم: او چه کرده است؟ و فقط می‌پرسیم: چه چیزی بر او گذشته است؟

اما قضاوت سالم به هر دو سؤال نیاز دارد. باید بتوانیم داستانش را بشنویم، بدون اینکه رفتار را فراموش کنیم.

باید بتوانیم زخم‌هایش را ببینیم، بدون اینکه زخم‌های خودمان را انکار کنیم. باید بتوانیم او را بفهمیم، بدون اینکه مسئولیتش را از دوشش برداریم. و باید بتوانیم همدلی کنیم، بدون اینکه اجازه دهیم داستان دیگری، قضاوت ما را هیپنوتیزم کند. داستان آدم‌ها را بشنو؛ اما برای تصمیم گرفتن، فقط به داستانشان گوش نده.

 

مشاوره پزشکی

اسنپ دکتر

تیم تحریریه اسنپ‌دکتر، از مترجمان و نویسندگانی تشکیل شده که سال‌ها در حوزه‌های پزشکی، روانشناسی و خبر مشغول نگارش و تولید محتوا بوده‌اند. آنها در تلاش هستند تا با ترجمه مقالات، مطالب و اخبار بروز از منابع معتبر بتوانند سطح آگاهی کاربران اسنپ‌دکتر را درباره انواع بیماری‌ها، داروها و مسائل پزشکی و روانشناسی بالا ببرند و تا حد امکان به برخی از دغدغه‌ها و مشکلات پزشکی آنها پاسخ دهند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا